تبليغاتX
زندگی زیباست

زندگی زیباست

زندگي زیبای من

اولا روز زن و مادر رو به همه زنان و مادرا تبریک میگم، دوما اینکه برای روز زن همسری یه بلوز خوشگل برام خریده بود که خیلی خوشحالم کرد واقعیتش خیلی انتظار داشتم که برام چیزی بخره و همه اش منتظر بودم که بهم چیزی بده ، البته همون روز همسری همه اش بهم عید رو تبریک می گفت و همه اینا خیلی خوشحالم می کرد .

روز مادر رو مامانم همیشه مولودیه میگیره و فامیلای همسری رو هم دعوت میکنه ، امسال جاری رو دعوت نکردم علتش هم این بود که عید امسال واسه تبریک چه حضوری و چه تلفنی خونه مامانم اینا نیومد و شوهرش تنها اومد و این خیلی منو ناراحت کرد و واقعاً پیش خونواده ام کم آوردم آخه اونا خیلی به فامیلای همسری احترام می زارن و این بی احترامی جاری خیلی منو ناراحت کرد برای همین خونه مادرم دعوتش نکردم ، جالب اینه که خواهرها و مامان همسری رو عمدا جلوی همسری دعوت کردم که همسری غیر مستقیم بفهمه که جاری رو دعوت نمی کنم اونم که قربونش برم وقتی که باید حواسش جمع باشه نبوده و نفهمیده که من کی رو دعوت میکنم و کی رو دعوت نمی کنم و جالب اینه که مامان همسری هم فهمید من کی ها رو دعوت میکنم و به روی خودش نیاورد.

تازه وسط مهمونی صدام کرده و بهم میگه جاری رو دعوت نکردی ، بخدا رو می خواد ، آخه به تو چه مامانم یا من خونه مامانم کی رو می خواهیم دعوت کنیم اصلا این سوالش جایی نداشت ، مگه وقتی کسی خونه خواهر شوهرام که اونا هم نیمه شعبان مولودیه دارن من یا مامانم می پرسیم که فلانی رو چرا دعوت نکردی ؟

بعدش هم وقتی گفتم که دلیل دعوت نکردنم چی بوده میگه نه اون که اون روز خبر نداشت ما می خواهیم بیاییم خونه مادرت اینا عید دیدنی ، در صورتی که برادر همسری بدون اجازه همسرش که جاری باشه آب هم نمی خوره ، تازه اون روز اولش ما همگی رفتیم خونه مامان جاری برای عید دیدنی که خوب برادر همسری می تونست تماس بگیره و بگه آماده شو بریم خونه مامان زیبا که اینکار رو هم نکرد و مامان همسری زود سعی کرد که طرفداریش رو بکنه وقتی به مامانم موضوع رو گفتم خیلی ناراحت شد که چرا برای مهمونی خونمون تعیین تکلیف میکنن آخه به اونا چه ، همین چند وقته پیش که خاله همسری فوت کرده بود همه فامیلای ما اومده بودن حتی مامانای زن داداشام و دامادمون ، خاله ام و برای مراسم چهلمش زن عمو و زن دایی ام هم اومده بودن ، و جالب اینکه از فامیلای جاری ، خواهرش و یکی دوتا از زن داداشاش اومده بودن(مامانش رو هم گفت مریضه و نتونست بیاد، چطور اگه عروسی بود که مامانش صف اول می نشست حالا مراسم عزا که میشه مریضه) ، ولی اینا واسه مراسم ناهارشون فقط مامانم رو دعوت کرده بودن ، اگه راست می گی چرا اون موقع نگفتی فامیلای زیبا خیلی هاشون اومده بودن حداقل خواهرش رو هم دعوت کنیم و .............، فقط بلدی برای من تعیین تکلیف کنی ، بخدا خیلی رو بهشون دادم دیگه می خوام یه کم جلوشون وایسم(البته وقتی می بینم همسری هم از رفتار خونواده اش ناراحت میشه و جوابشون رو میده یه کم دلم آروم می گیره و بخاطر همسری خیلی چیزا رو به روم نمی یارم ، ولی دلم می خواد همسری از رفتارای خونواده اش حداقل از من عذرخواهی کنه و بهم بفهمونه که متوجه رفتار بدشون میشه) تازه من که الان سه ساله عروسشون هستم هیچ مراسمی خونه مامان جاری دعوت نشدم ، خونه خود جاری هم که سالی دوبار عید و افطاری می ریم ، درصورتی که اونا همیشه خونه مامان من هر مهمونی باشه میان و همیشه خونواده من می گن که برادر همسرت جای پدر همسری هستش و عقدکنون خواهرم هم دعوتشون کرده بودن ولی اینا که احترام سرشون نمیشه

جالب اینه که اون روز خیلی زود با همسری هم تماس گرفته بودن و گزارش مهمونی رو داده بودن ،شام رو اون روز خونه مامانم بودیم ، وقتی همسری اومد دیدم که قیافه اش خیلی گرفته است و فهمیدم که مامانش رفته یه چندتایی هم روش گذاشته و بهش خبر داده ، خیلی مامان همسری بد قلقه ، بخدا همین که جاری۲ هم قطع رابطه کرده همه اش اخلاق مادر همسریه هستش و بس که الان حسرت دیدن روی بچه اش رو داره خدا خودش جوابش رو بده ، اون روز که وسط مهمونی خیلی حالم گرفته شد.

**********

خداجونم بخاطر همه نعمتهات ممنون

همسری گلم دوست دارم بیشتر هوام رو داشته باش و خودت عادلانه  بین من و خونواده ات قضاوت کن

دختر گلم تقریبا یه ماه یا کمتر مونده که بغلت کنم ، دیگه اسمت رو هم احتمالا بذاریم کیمیا، تا خدا چی بخواد، چند وقت پیش که خوابت رو دیدم وقتی داشتم برای بابایی خوابم رو تعریف می کرد حسابی گریه ام گرفت آخه وقتی تو خواب اومدم پیشت اشکات رو صورتت بود و گریه کرده بودی ، فقط جالبی خوابم اینه که توی خواب حس می کردم پسری ، در صورتی که بابایی وقتی خوابت رو دیده بود دختر دیده بودتت

در هر حال دوست دارم عزیزم وبی صبرانه منتظر دنیا اومدنتم

 

 

 

نوشته شده در 91/02/25ساعت 8:44 توسط زیبا| |

بخاطر ویار شدیدم که هنوزم دارم و تموم نشده ، هر کی هرچی میگه زود ناراحت میشم

این چند مدته  هم هر کی منو دیده میگه باید بخوری و ... . همه این حر فا باعث شده که دیگه صبرم لبریز بشه و هر کی هرچی میگه زود عکس العمل نشون بدم و همین باعث شد که چهارشنبه شب با مامانم حرفم بشه و همین بیشتر باعث ناراحتیم شده ، بخدا از بس گفتن بخور و نخوری برای بچه بده ، بهم تلقین شده که من مادر خیلی بدی هستم و دارم دستی دستی به دخترم ظلم میکنم و عذاب وجدان شدیدی گرفتم

همسری این چند روزه خیلی هوام رو داره -دیروز که جمعه بود به تمیز کردن خونه گذشت و هرچند که خیلی خسته شدم ولی چون همسری خیلی حواسش بهم بود خستگیم زیاد اذیتم نکرد و .........

عصری هم با همسری رفتیم خارج شهر و خیلی بهم خوش گذشت از وقتی حامله شده بودم این اولین باری بود که با همسری تنهایی جایی می رفتیم، با هم یه خورده خاطرات دوران نامزدی رو مرور کردیم و کلا روز خوبی بود

***********

خداجونم بخاطر همه نعمتهات ممنونتم

همسری گلم دوست دارم امیدوارم همیشه دوسم داشته باشی و درکم کنی

دختر گلم دوست دارم

نوشته شده در 91/02/16ساعت 8:28 توسط زیبا| |

دیروز خونه مامان همسری نذری پذون بود قرار بود شیربرنج درست کنن

حالا شیر فروش هم گفته بود که شیرش نه و نیم به بعد میاد و اگه زودتر بیاد زنگ می زنه که همسری ببره دنبال شیر

ما که رفتیم خونه مامان همسری تقریبا نه و نیم بود حالا هی مامان همسری گیر داده که دیر اومدین ، بیچاره همسری هم می گفت مامان هنوز شیر نیومده که برم دنبالش ، از اون ور هم که رفته دنبال شیر اونجا منتظر مونده تا شیر بیاد و وقتی برگشته هی مامانش گیر داده که چرا دیر آوردی ، دلم می خواست پاشم مامان همسری رو خفه کنم به جای دستت درد نکنه بود بیچاره همسری دیروز کلی خسته شد و اعصاب خورد کنی کشید ،تازه سر پخش کردن نذری هم هی مامانش گیر داده که خونه خاله ی مامان همسری رو باید همسری ببره ، حالا اونجا پر بود از نوه هاش و پسر دیگه اش ، خیلی به همسری زور میکه دیگه اصلا دوست ندارم برم خونشون

بیچاره همسری دیروز خیلی هم کار کرد و هم سرکوفتهای مامانش رو شنید ، می دونستم که جلوی من هم خجالت می کشه که مامانش مثل بچه ها باهاش رفتار میکنه

الهی که خدا خودش جواب مامانش رو بده که اینقدر همسری گل منو اذیت میکنه

***********

خداجونم دوست دارم

همسری گلم خیلی خیلی دوست دارم

دختر گلم روز شماری برای به دنیا اومدنت رو شروع کردم

نوشته شده در 91/02/07ساعت 8:15 توسط زیبا| |

خیلی دلم شکسته

دیروز عصر سر یه موضوع کوچیکی با همسری حرفمون شد ، موضوع از این قراره که من سر تمیز نگه داشتن خونه حساسم ، و خوب با این شرایطم دیگه کمتر می تونم خونه رو تمیز و مرتب نگه دارم برای همین دیروز عصر وقتی همسری داشت همینجوری وسط اتاق تخمه می شکست بهش گفتم که می ریزه زمین و اونم دلخور شد البته بعدش فهمیدم که از حرفم ناراحت شده، ولی خوب چیکار کنم بخدا دیگه  توان زیاد کار کردن رو ندارم و زود خسته می شم ، شب که می خواستم از دلش در بیارم یه حرفی زد که بدجوری دلم رو سوزوند

دیگه باهاش سر سنگین بودم و شب هم زود گرفتم خوابیدم ، امروز صبح هم دیگه به هیچ کاری توی خونه دست نزدم ، حالا که اینجوری راحته بذار یه کم خونه نامرتب و نامنظم باشه تا قدر تمیزی و مرتبی خونه رو بدونه منی که از جونم مایه می زارم و بازم ارزش کارام مشخص نمیشه

**********

خداجونم دوست دارم بخاطر همه چی ممنون

همسری از دستت دلخورم ، می دونی که من هیچ وقت کاری رو برای منت گذاشتن انجام نمی دم ولی حرف دیروزت خیلی منو بهم ریخت

دختر گلم دوست دارم

 

نوشته شده در 91/02/04ساعت 7:52 توسط زیبا| |

شاید اسم دخترمون رو بذاریم یاسمین

نظرتون چیه؟

من و همسری که خیلی روی این اسم توافق داریم و این اسم رو دوسش داریم البته تا دنیا اومدنه دخترم احتمالا بازم نظرمون عوض بشه

این روزا یه خورده بازم دغدغه های مالی داریم ، جالب اینجاست که مامان همسری پول خوبی دستش هست ولی همسری با شناختی که از اونا داره نمی خواد بهشون رو بندازه البته به عنوان قرض یکی دوماهه ، این در حالیه که اگه مامانم پولی هم دستش نباشه یه جوری جور میکنه و به داداشام یا حتی اگه من بخوام بهم کمک میکنه در هر حال اینم تفاوت دوتا مادره دیگه

خدایا هیچکس رو به غیر از خودت محتاج دیگری نکن ، خودت کمکمون کن تا این روزا رو به خوبی سپری کنیم و من و همسری بیشتر قدر همدیگه رو بدونیم

*********

خداجونم دوست دارم بخاطر همه نعمتهات شکرت

همسری گلم دوست دارم و همیشه همراهت خواهم بود

دختر گلم دوست دارم من و بابایی بیصبرانه منتظر به دنیا اومدنت هستیم

نوشته شده در 91/02/02ساعت 9:2 توسط زیبا| |

این روزا دغدغه من و همسری انتخاب نام دخترمون شده ، با نزدیک شدن به وقت به دنیا آمدنش ،یه کم نگرانیم داره بیشتر میشه ، استرس مادر شدن و قبول کردن مسئولیت و استرس عمل کردن و استرس سالم بودن بچه و هزار تا فکر و خیال دیگه ، حالا به همه اینا دغدغه های مالی رو هم اضافه کنین که نور علی نور میشه ،

 حالا داریم روی این سه چهار تا اسم فکر میکنیم ****کیمیا-نازنین-پریا و صنم****تا قسمت چی باشه

همسری وقتی که فکرش مشغوله یا خواب بدمی بینه معمولا لگد می زنه ، دیشب هم یه خواب بد می دید که یه لگدی به کمرم خورد که الانم کمرم درد میکنه نمی دونم چرا اینجوری اذیت میشه و آیا درمانی داره یا باید بیچاره اینجوری اذیت بشه آخه بعدش خودش خیلی ناراحت میشه ، دیشب هم خیلی ناراحت شد صبح می پرسم خواب چی می دیدی ، میگه می دیدم یکی داره اذیتت میکنه و ...

************

خداجونم بخاطر همه نعمتهات ممنونم

همسری گلم دوست دارم

دختر نازم بیصبرانه منتظرم که بغلت کنم

نوشته شده در 91/01/26ساعت 7:39 توسط زیبا| |

همسریم خیلی آرومه ، البته وقتی غصه یا غمی داره فقط می ریزه توی خودش و این جوری خیلی خیلی آروم و مظلوم میشه

نمی دونم دیروز بعداز ظهر سر چی فکرش مشغول بود ولی می دونم که یه کم مشکلات مادی خودمون و مشکلاتی که تو رابطه خونواده اش با یکی از خواهراش پیش اومده خیلی فکرش رو مشغول کرده

خیلی سعی میکنه بخاطر شرایطم بهم بروز نده  و صبور باشه ،ولی بالاخره منم تا حدودی تونستم بشناسمش و حتی از طرز نگاهش می تونم درک کنم که چشه

دیروز عصری با هم رفتیم بازار تا من برای خواهرم عیدی بگیرم آخه مسافرت بودن و قرار بود دیشب بریم خونشون می دونم که دوست داشت می تونست خودش بخره ولی این یکی دوتا وامی که داریم واقعا قسط هاش دارن اذیت میکنن با این شرایطی هم که من دارم مطمئناً به پول احتیاج خواهیم داشت توی دلش می خواد یه کم پس انداز کنه که خوب بعضی خرجها نمی ذاره

فردا نهم فروردین هم تولد خواهرش بود به اصرار من یه کادو هم برای اون گرفتیم که خوب هم شد و وقتی دیشب دادم دست خواهر همسری برق شادی رو توی چشای همسری دیدم  که چقدر از خوشحالی خواهرش خوشحال شد

خدارو شکر که کادوی خواهری منم خوب بود و خوشحالشون کرد می دونم که اصلا راضی نبودن ولی باید بعضی رسم و روسومات رو حفظ کنیم آخه خواهر منم قبل عید که عیدی منو داد خیلی توی زحمت افتاده بود و کادوی گرونی برام خریده بود در کل  من از دیشب راضی بودم

دیروز عصری هم فهمیدیم که همون خواهری که یه کم رابطه اش با خونواده اش تار شده یکی از دختراش رو عروس کرده و چهارشنبه همین هفته عقدش هست ، سر همین بازم اعصاب همسری بهم ریخت از یه طرف خواهرش هستش و دلشون نمی خواد حتی یه خار بره تو پاش و از یه طرف بعضی رفتارای اون باعث شده  که دل همشون ازش بگیره

در هر حال امیدوارم که رابطه شون خوب بشه راستی یادم رفتم که بگم جاری ۱ هم شده این وسط کاسه داغتر از آش و همه اش میگه نریم عروسی و ....... ، شوهرش هم نظر زنش رو داره یعنی اگه زنش بگه ماست سیاهه اونم روی همون نظر تاکید داره بدون فکر کردن

وای که خدایا ما زنا چقدر می تونیم بعضی وقتا بد باشیم آخه اونا خودشون هم دوتا پسر دارن یعنی نمی ترسن از عواقب کاراشون؟( دنیا دار مکافاته)

من که همیشه دوست داشتم باعث افزایش مهر و محبت میان خونواده همسری باشم و هیچوقت نذاشتم کاری یا گلایه ای باعث بشه که همسری از خونواده اش جدا بشه یا کم محلی کنه ولی نمی دونم بعضی ها چطوری دلشون میاد با خونواده همسریشون این کارا رو بکنن ، دوست دارن زن برادر خودشون اینجوری توی خونواده خودشون آتیش بسوزونه؟

آخه اصلا چند روز زنده ایم که بخواهیم همه اش کینه توزی کنیم و همدیگه رو برنجونیم؟

بخدا همین خواهری که همه شون ازش ناراحتن،اگه سرش درد بگیره همه خونواده اش براش می میرن ولی الان چرا روی لج افتادن نمی دونم، حالا خدا کنه که همه چی رو به راه بشه و حل بشه و عروسی اونا هم به خوبی برگزار بشه حالا چه با ما و چه بی ما

بعضی وقتا وقتی با همسری حرف می زنم می ترسم همسری بگه حالا چرا تو اینقدر هوای خواهرم رو داری و طرفداریش رو میکنی؟ منم دارم از این ور بام می افتم ولی خدا شاهده که راضی به ناراحتی هیچکدومشون نیستم و دوست دارم صلح و صفا بینشون برقرار باشه ، اینجوری بیشترین حسنی که داره راحتی فکر و خیال همسری گلم هستش که توی زندگی خودم هم تاثیر داره

***********

خداجونم خودت مهر و محبت رو بین همه خونواده ها زیاد کن

همسری گلم دوست دارم یه عالمه

دختر گلم  بی صبرانه منتظر دیدنت هستم

نوشته شده در 91/01/08ساعت 9:23 توسط زیبا| |

چند وقته شبا دچار بیخوابی میشم نمی دونم طبیعیه یا نه ؟ ولی بیچاره همسری هم نمی تونه بخوابه از بس که رو تخت غلت می زنم برای همین روزا رو بیشتر کسل و خسته هستم

دیگه شمارش معکوسم برای به دنیا اومدن نی نی رو شروع کردم بی صبرانه منتظر لحظه ای هستم که بتونم بغلش کنم هرچند که با نزدیک شدن به اون روزا ترس از عمل و ... اومده سراغم

اداره هم فعلا خبر خاصی نیست مدیر کلمون هم فهمیده که من ........

دیروز که رفته بودم پیشش واسه تبریک عید بهم گفت دیگه لازم نیست این چند وقته زیاد کارای سخت رو انجام بدی (خودش تازگیها صاحب دوتا پسر دوقلو شده و فکر میکنم همین باعث شده که بهتر درکم کنه)

*********

خداجونم شکرت بهم تحمل و صبر بده تا راحت تر این روزا رو سپری کنم

همسری گلم بخاطر همه همراهی هات ممنونم

دختر گلم دوست دارم

نوشته شده در 91/01/07ساعت 8:18 توسط زیبا| |

دیروز تنبلی کردیم و من و همسری نرفتیم سرکار

سال خوبی رو شروع کردیم امیدوارم تا آخرش خوب ادامه پیدا کنه

عید همه دوستای گلم هم مبارک باشه انشالله

نوشته شده در 91/01/06ساعت 9:10 توسط زیبا| |

عید رو به همه دوستای عزیزم پیشاپیش تبریک می گم ، امیدوارم سال خوبی پشت سر گذاشته باشن و سال خوبتری رو پیش رو داشته باشن

سالی توام با خوشی و آرامش و آسایش

برای من سال خوبی بود توی این سال کنار همه خوشی ها و ناخوشی هاش ، که همه شون برای منو همسری تجربه ای بود تا بیشتر همدیگه رو بشناسیم سه تا خبر خیلی خوب هم داشت یکی اینکه ما داریم بچه دار می شیم و انشالله از خرداد ماه سال دیگه نی نی مون به دنیا میاد و ......

و دومین خبر هم خریدن ماشین بود که منو رو خیلی خوشحال کرد و سومی هم فارغ التحصیلی من بود

البته بعضی اتفاقاتی هم کنار این خوشی ها بود که امیدوارم بتونیم از این اتفاقات درس بگیریم .یه سری ناراحتی هایی بین منو همسری هم پیش اومد که عمدی نبود ولی باعث شد من یا همسری ناراحت بشیم که همه اینا بازم باعث شد ما همدیگه رو بهتر بشناسیم

امیدوارم سال جدید برای ما هم سالی توام با سلامتی و خوشی و آرامش باشه و کنار نی نی مون خوش باشیم

*******************

خداجونم بخاطر همه نعمتهات و داده ها و نداده هایت شکرت که می دونم توی همه اینا حکمتت نهفته بود-خداجونم سال جدید رو هم برای همه و ما سال خوبی ها و خوشی ها و آرامش قراربده و بتونیم در آرامش و آسایش زندگی کنیم-خداجونم یه نی نی سالم و خوشگل و خوش روزی و خوش اخلاق و ... ازت می خوام می دونم که هیچوقت منو از درگاهت نامید نمی کنی

همسری گلم بخاطر همه زحمتهایی که بخاطر من توی این یه سال کشیدی ممنونم، و از اینکه بخاطر ویار شدیدم تو هم اذیت شدی ولی درکم کردی و کنارم بودی ممنونم

دختر گلم بی صبرانه منتظرم که این سه ماه هم بگذره و بتونم بغلت کنم ، بی صبرانه من و بابایی منتظر دنیا اومدنت هستیم

خداجونم خودت کمکم کن که بیشتر و بهتر بشناسمت

نوشته شده در 90/12/28ساعت 12:32 توسط زیبا| |

Design By : Night Melody